چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۳

به کجا چنین شتابان (۲)

راضی سازی همگان زیر سایه مدیریت منافقانه فرهنگی

به کجا چنین شتابان 2

سینماپرس: مدیران فرهنگی در حداقل چهار دولت سیاست راضی سازی همگان را دنبال و به تبع آن سعی کردند بخش زیادی از هنرمندان غیرمتعهد را راضی نماید، در حالی که این سیاست نتیجه ای جز وقیح تر شدن و طلبکاری مضاعف جریان منوالفکر غالب بر عرصه فرهنگ و هنر، نادیده گرفتن حقوق فرهنگی مردم مسلمان ایران و جلوگیری از رشد و پویایی هنرمندان متعهد نداشته است.

محمدعلی سلیمانی/ در این که هنر صنعت رسانه سینما تاثیرگذاری فراوانی در شکل دهی سبک زندگی نوین انسان ها در اکثر نقاط زمین در طول قرن بیستم میلادی داشته است، شکی نیست. سینما و به طور ویژه سینمای ایالات متحده در کمتر از یک قرن برای رده های سنی مختلف و اقشار گوناگون جامعه آثار متعددی تولید نموده و فرهنگ و سبک زندگی مطلوب خود را از طریق این محصولات فرهنگی تا عمق دورافتاده ترین روستاهای آفریقا و آمریکای لاتین برده است.



نخستین نمونه کلان و عظیم دگرگون سازی فرهنگی در دهه های ابتدایی قرن بیستم و در جامعه آمریکا به وقوع پیوست، به این ترتیب که سبک زندگی مردم این کشور در پایان دهه ۱۹۲۰ میلادی بسیار متفاوت از ابتدای این دهه و تمام دوران پیش از آن شده بود. پس از پایان جنگ جهانی اول،  سینما و رسانه های مکتوب بر اساس خط مشی تعیین شده ی اربابان رسانه در کنار هم توانستند سبک زندگی آمریکایی (American Way of Life) و رویای آمریکایی (American Dream) را تعریف و تبیین نموده و با تصویرسازی جذاب و حرفه ای، جامعه را در مسیر آن قرار داده و سبک زندگی آمریکایی را در جامعه آمریکا و به دنبال آن در کشورهای اروپایی نهادینه کنند. اولین نشانه های این روند یک صد ساله را می توان در ظهور زنان فلپر (Flapper) در نقاط مختلف جهان دانست. گردانندگان نظام رسانه ای هالیوود اولین تجربه عملی و مؤثر در زمینه ایجاد یک سبک زندگی نوین را با ایجاد تغییر در مد و ظاهر زنان آغاز کردند و از ابتدای دهه ۱۹۲۰ میلادی با ساخت فیلم های متعدد، زنان و دختران آمریکایی را به سمت فلپر شدن سوق دادند. خیلی زود دامنه این الگوسازی به کشورهای اروپایی و آسیایی نیز توسعه یافت و خبر ظهور زنان فلپر در آنسوی اقیانوس جهانی شد.



زنان آمریکایی پیش از دهه ۱۹۲۰ میلادی، لباس های پوشیده ای داشتند، برای نمونه لباس های ویکتوریایی برآمده از جامعه اروپا، یکی از پوشش های متداول زنان آمریکایی بود.



به زنانی لاغر با موهای کوتاه، آرایش غلیظ و پوشش مردانه و ... زنان فلپر (Flapper) گفته می شد. آنها آزادانه اقدام به سیگار کشیدن و نوشیدن مشروب می کردند، اعمالی که پیش از آن برای زن آمریکایی قبیح بود.




نه تنها در حوزه تعریف سبک زندگی که در منازعات سیاسی نیز ایالات متحده از هنر به ویژه سینما برای پیشبرد اهداف خود استفاده کرد. همچنین سینما نه تنها ظواهر زندگی بلکه باور و بنیان های فکری افراد را تغییر داد به طوری که امروز سینمای غرب هرآنچه را که از نگاه خویش مطلوب می داند از انکار غیب و الحاد گرفته تا تمسخر پیامبران و دشمنی با ملائکه الهی و یا ترویج اعمال قبیح و گناهان کبیره ای چون همجنس بازی و ...  را در قالب آثار سینمایی برای پیر و جوان و کودک و زن و مرد به تصویر کشیده و به روی پرده می برد. حال آیا می توان از مدیران فرهنگی جمهوری اسلامی پرسید ایشان صد سال پس از تجربه غربی ها در استفاده از سینما، چنین تغییرات کلانی را بنیانگذاری کرده اند یا خیر؟ این که آقای داروغه زاده مانند اغلب مدیران پیش از خود افتخار می کنند به تاثیرگذاری جشنواره های سینمایی جمهوری اسلامی، آیا منظورشان تاثیرگذاری های حداکثری و کلان مانند جریان سازی های فرهنگی ایالات متحده است؟ آیا همان قدر که سینمای غرب در انکار غیب و الحاد فیلم ساخته است، جمهوری اسلامی درباره ایمان به خداوند و بسط و تعمیق آن تلاش کرده است؟



در اکثریت به اتفاق موارد، منظور مدیران فرهنگی و سینمایی جمهوری اسلامی از تاثیرگذاری جشنواره ها یا شکوه سینما و ... تعداد فیلم های تولید شده، تعداد پروانه ساخت صادر شده، تعداد جوایز خارجی دریافت شده، آمار فروش و ... بوده و است، در حالی که این چنین نگاهی به فرهنگ و تاثیرگذاری فرهنگی بسیار نازل، سطحی و نابخردانه است. فیلم ها و سریال هایی که در تضاد کامل با معارف توحیدی یا اصول اولیه اخلاقی هستند نیز میلیاردها دلار فروش می کنند، آیا این فروش دلیل موجهی از برای محتوای مخرب و کثیف آنهاست؟ به راستی کدام تاثیر؟ چرا مدیران فرهنگی جمهوری اسلامی پس از چهار دهه از تاثیرات فعالیت های صورت گرفته در دوره خودشان سخن نمی گویند؟



متولیان فرهنگی کشور در حوزه های مختلف، از کتاب و موسیقی گرفته تا سینما و فیلم و تلویزیون اگر بگویند انقلاب نوپا بود، امکانات کافی در دسترس نبود و ... ادله قابل قبولی نیست، چرا که این مسیر را انسان آمریکایی نیم قرن پیش از انقلاب اسلامی رفته بود و نمونه های عینی و اثرات و تبعات آن وجود داشت، انسان آمریکایی نشان داده بود از طریق سینما می توان مدل لباس، مو، حرف زدن، مناسبات اجتماعی و ... را در انسان های ساکن کشورها و قاره های دیگر تغییر داد. نیاز به تئوری سازی، ابداعات جدید و مانند اینها نبود، تنها کافی بود تکنیک ها و دستاوردهای رسانه ای غرب به خدمت اهداف و آرمان های ملت ایران که ۹۸ درصد آنها به جمهوری اسلامی رای مثبت داده بودند، درآورده شود.



چرا هیچ مطالبه ای از مدیران فرهنگی جمهوری اسلامی درباره بی خاصیت بودن جشنواره فیلم فجر در فرهنگسازی و در راستای امنیت فرهنگی و مصالح فرهنگی جامعه صورت نمی گیرد؟ چرا مدیران سینمایی جمهوری اسلامی یکبار برای همیشه توضیح نمی دهند هر دوره جشنواره فیلم فجر با چه هدف و رویکردی برای تاثیرگذاری در سینما و به تبع آن فرهنگ عمومی جامعه برای یکسال آینده برگزار شده است؟ هدف دوره های مختلف جشنواره فیلم فجر چه بوده و اساسا آیا هدفی داشته اند؟ یا اینکه تا کنون صدها میلیارد تومان صرف برگزاری جشنواره ای بی هدف، بی نقشه راه، بی راهبرد و بی معیار شده است؟ به راستی معیار اهدای جوایز در جشنواره فیلم فجر چیست که یکسال جایزه به فیلم یا افرادی همسو با آرمان های انقلاب می رسد و سالی دیگر به فیلمی مساله دار یا کارگردانی که ولو به اندازه یک سکانس به انقلاب عظیم مردم یا رشادت های آنها در حفظ خاک کشور ابراز ارادت نکرده است.



آیا بر فرض محال اگر در جشنواره فیلم فجر جایزه ای برای بهترین فیلم تبیین کننده ی شعار سال تعیین شده از سوی رهبر انقلاب در نظر گرفته می شد، جفا به هنر و هنرمند بود و سفارشی کردن هنر قلمداد می شود؟ آیا نباید انتظار داشت در جشنواره ای که میلیاردها تومان از بودجه عمومی کشور صرف برگزاری آن شده است، نشانی از سیاست های کلان نظام و مطالبات ولی و راهبر جامعه به چشم بخورد؟



اگر جشنواره فیلم فجر پتانسیل جریان سازی فرهنگی کلان ندارد، چرا تعطیل نشده و هزینه های برگزاری آن صرف خدمت رسانی به محرومان جامعه نمی شود؟ چطور کشوری نظیر هند از طریق سینما و محصولات فرهنگی جامعه ای که چند صد میلیون بی سواد مطلق دارد را آموزش داده و فرهنگسازی های مطلوب خویش را در آن پیش می برد؟



البته عدم تاثیرگذاری در جهت تثبیت و نهادینه سازی و سپس صیانت از مولفه های فرهنگ بومی و ملی به این معنی نیست که اساسا سینمای جمهوری اسلامی در چهل سال گذشته هیچ اثری نداشته و یا هیچ نوع تغییر فرهنگی را رقم نزده است. اگر امروز دختران نوجوان از چادر و حجاب اسلامی متنفرند، یکی از دلایلش این است که سال ها روی پرده سینما، زنان چادری مفلوک، تحقیر شده، بدبخت، بی سواد و ... به نمایش گذاشته شده اند.



اگر امروز مردم هنگام انتخاب نام فرزند، به جای اسامی اصیل اسلامی به اسامی عجیب و غریب شرقی و غربی و ... روی آورده اند، یکی از دلایلش این است که در بسیاری از فیلم های سینمایی اسامی مردان متجاوز، ریاکار، طماع، هیز، عصبی و خشن، دزد، جنوب شهری و... اسامی اسلامی و اسامی ائمه بوده است و اسامی زنان هم به همین ترتیب. بنابراین نمی توان گفت سینمای جمهوری اسلامی اساسا بی تاثیر یا بی خاصیت بوده، بلکه این مدیران فرهنگی بودند که نخواسته یا نتوانسته اند از ظرفیت های سینما و جشنواره های سینمایی برای تاثیرگذاری در جهت تحقق اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی استفاده کنند.



اگر امثال جناب آقای داروغه زاده و یا هر مدیر فرهنگی دیگری خود را مسئول قلب و ذهن تک تک تماشاچیان سینماها و افرادی که از طریق دی. وی. دی ها به تماشای آثار می نشینند بدانند، به همین راحتی از تاثیرگذاری رویدادهای سینمای بر روی آنتن زنده تلویزیون سخن نمی گویند. اگر امروز جوان ایرانی انگیزه و عرضه فعالیت تولیدی ندارد، خسته و نا امید است، اگر سستی و خمودگی بر جامعه حاکم است، اگر بچه های دبستانی به سهولت فیلم های جنسی را در اینستاگرام و تلگرام دنبال می کنند، اگر زنان خانه دار برنامه ای در زندگی ندارند و ... یعنی سینما و جشنواره های سینمایی نخواسته اند برای ارتقای فرهنگ عمومی و صیانت از مولفه های فرهنگ ملی قدمی بردارند.



بنابراین اگر پرسیده شود آیا می توان با سینما و جشنواره های سینمایی اثرگذاری های کلان فرهنگی، جریان سازی های فرهنگی و برپایی تمدنی جدید داشت؟ پاسخ مثبت است، ایالات متحده به وسیله سینما سبک زندگی و فرهنگ نوینی ایجاد کرده و از طریق آن تمدنی نوین برپا نمود و این فرهنگ زندگی جدید را تا عمق روستاهای سراسر جهان برد. همچنین از طریق جشنواره های سینمایی مسیر حرکت سینما را ریل گذاری کرد. اما اگر پرسیده شود مدیران فرهنگی جمهوری اسلامی از چنین قابلیتی در جهت تحقق اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی طی چهاردهه گذشته استفاده کرده اند یا خیر؟ پاسخ منفی است، مهم نیست نخواسته اند یا به علت ضعف های وجودی شان نتوانسته اند، مهم این است که این کار صورت نگرفته است.



با این اوصاف آیا اطلاق عنوان مدیر فرهنگی بی خاصیت به تعداد نه چندان کمی از مدیران فرهنگی جمهوری اسلامی به ویژه در عرصه سینما جفا و ظلم بزرگی است؟ افرادی که گرچه تلاش داشته و زحمات زیادی در دهه های گذشته کشیده اند اما عدم تناسب توانایی آنها با صندلی هایی که اشغال کرده بودند، سبب وارد شدن هزینه های فراوانی به نظام و ملت شد که تاکنون نیز ادامه دارد.



قطعا ملت ایران، هیچ یک از مدیران فرهنگی را مجبور به اشغال پست هایی که متناسب با توانایی هایشان نبود، ننموده و مسئولیت را به زور بر گردن ایشان قرار نداده بود و این همه در حالی است که اوج شاهکار این مدیران در دهه های ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ هجری شمسی، اعمال شرایط قرنطینه و به تعبیر خودشان گلخانه ای و اعمال سیاست های شخصی و سلیقه ای مبتنی بر باورهای التقاطی شان بود، به جای آنکه با آینده نگری و تبیین راهبردهای کلان برای تولید محتوای فرهنگی بومی و ملی به دنبال نهادینه سازی مولفه های فرهنگ خودی و صیانت از آن باشند.


به هیچ وجه نمی توان مبتدی بودن در مدیریت فرهنگی در نظام دینی یا نوپا بودن انقلاب اسلامی را بهانه قرار داد، چرا که در همان دوران نیروهای انقلابی در جنگی تمام عیار و با کمترین امکانات حاضر شده و به پشتوانه اخلاص و باورهای عمیقشان که خالی از هرگونه التقاط و انحراف بود، توانستند بر مشکلات غلبه کنند. در زمانی که وزیر ارشاد ۴۰ ساله متصدی امور فرهنگ شد، حسن باقری ۲۶ ساله با هوشیاری به موقع هم مانع پیشروی خطرناک دشمن و هم زمینه ساز فتح خرمشهر شد و یا حسن طهرانی مقدم ۲۴ ساله با کلان نگری و مجاهدت شبانه روزی و داشتن ابتکار عمل در عرض دو سال توانسته بود به ترتیب آتش خمپاره و توپخانه را در سپاه که در ابتدای جنگ هیچ کدام از آنها را نداشت، ساماندهی کند و در همان سال به همراه اعضای تیمش دوره ۲ ساله آموزش های پرتاب موشک را در عرض ۳ ماه فراگرفتند.



به عبارت دیگر اگر مدیران فرهنگی دهه ۱۳۶۰ هجری شمسی، تنها کمی از روحیه مجاهدت سربازان انقلاب اسلامی را داشتند، امروز بخش زیادی از تمدن نوین اسلامی شکل گرفته بود. بهانه تراشی هیچ جایگاهی ندارد چرا که در همان زمان افرادی با امکاناتی بسیار کمتر در برابر هجمه های سنگین و همه جانبه دشمنان ایستادند، بدون اینکه مهلت کشیدن سیگار و پیپ داشته باشند.




مدیرانی که در دهه ۱۳۶۰ هجری شمسی، شرایط قرنطینه ایجاد کردند و با اعمال سانسورهای سلیقه ای هنرمندان را نسبت به نظام نوپا بدبین نمودند، در دهه هفتاد وقتی قدرت اجرایی را کامل در دست گرفتند، از آن طرف بام افتاده و در اغلب حوزه های فرهنگی با میدان دادن به روشنفکران و هنرمندان غربگرا عرصه فرهنگ را عملا به محل تاخت و تاز اندیشه های غربی و لیبرالی تبدیل نمودند. این نشان می دهد که آن مدیران نه در دهه ۱۳۶۰ هجری شمسی، حجت و برهان کافی برای سیاست هایشان داشتند و نه در دهه ۱۳۷۰ هجری شمسی و این نه شاهدی برای تکامل اندیشه و باورها و پختگی آن مدیران که گواهی است از افکار التقاطی و باورهای ناخالص آنها که ملغمه ای بود از آموزه های اسلامی، چپی، لیبرالی و ... افرادی که امروز نیز از قرنطینه به آزادگذاشتن ابتذال رسیده اند. نگاه صفر و صدی به موضوعات، اعوجاج فکری، اتکاء به برداشت ها و سلیقه های شخصی و دور بودن از علمای دین و سرچمشه های معرفت در حوزه فرهنگ، به همان جایی می رسد که امروز با گذشت چهل سال، فرهنگ و هنر و به تبع آن فرهنگ عمومی در جمهوری اسلامی رسیده است.



دور شدن سینماگران از اقشار مختلف جامعه و پیش از آن، از انقلاب و نظام اسلامی مگر ماحصل چیزی جز مدیریت مدیران بی خاصیت فرهنگی است؟ مدیرانی که با اعمال سلیقه های خود و حقنه آنها به جامعه هنری به عنوان خواست نظام و اسلام و سخت گیری های ابداع شان و تصمیم گیری بر اساس تفکرات و باورهای مخدوش، بسیاری از هنرمندان را آزرده کردند. مدیران بی خاصیتی که از یکسو با خط قرمزهایی سفت و سخت دست هنرمندان را می بستند تا تولیداتی مخالف شرع و عرف ساخته نشود و از سوی دیگر به تقدیر و تمجید و تکریم افرادی می پرداختند که کمترین دلبستگی به نظام و انقلاب اسلامی نداشته و ندارند.



منیژه حکمت در ابتدای نشست «جاده قدیم» در اعتراض به اختصاص یافتن بلیت فیلم‌های جشنواره به ارگان‌ها و سازمان‌ها گفت: «من دیروز و امروز در سینماهای مردمی فیلم را دیدم و به این نتیجه رسیدم که سناریوی  جشنواره فجر از قبل نوشته شده و از مردم عزیز و تمام جوانانی که در سرما برای گرفتن بلیت ها در صف ایستادن معذرت می‌خواهم. تمام بلیت‌های سینماهای مردمی به ارگان ها فروخته شده و سهمیه‌های آزاد از سالن‌های ۴۰۰ نفره ۶ تا ۱۰ نفر است. جایزه مردمی نوش جان شما (فیلم‌های ارگانی)، ولی بگذارید مردم فیلم‌ها را ببینند. ضمن معذرت از تمام مردم من دیگر در سینماهای مردمی حضور پیدا نمی‌کنم. این فیلمنامه سیستماتیکی که جشنواره فجر آن را نوشته در حال اجراست ... من آدم مطالبه گری هستم. در این ۴۰ سال اگر بخواهیم مطالبه‌گر باشیم متهم می‌شویم به حاشیه پردازی!.»

* طنز ماجرا کجاست؟

اغلب این گونه از هنرمندان در حالی تکه های خود را حواله نظام اسلامی می کنند که جریان مطبوعی که سال ها به دنبال آن دویده اند در ۸۰ درصد عمر جمهوری اسلامی متصدی امر فرهنگ بوده است. منیژه حکمت از جمله ۱۴۰ هنرمندی است که با امضاء طوماری در خرداد ۱۳۹۲، همراه با سایر اصلاح‌طلبان و اعتدالگرایان، ضمن قدردانی از انصراف محمدرضا عارف به نفع روحانی، از نامزدی حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۹۲ حمایت علنی کرد.

بزرگترین دستاورد مدیران بی خاصیت فرهنگی که چه به عمد و چه به سهو به آن دست یافته اند، این است که عملکرد آنها به پای نظام اسلامی نوشته شده و وامدار بودن آنها به جریانات زاویه دار با انقلاب اسلامی و تاثیر این وامداری در تضعیف هنر و هنرمندان به چشم هنرمندان نیامده و نمی آید!




در واقع این یکی از شگردها و هنرمندی های مدیران فرهنگی جمهوری اسلامی در ادوار مختلف بوده است که از یکسو هم بر هنرمندان متعهد و باورمند به آرمان های انقلاب اسلامی سخت گرفته اند و هم بر سایر هنرمندانی که عموماً علاقه به روشنفکرنمایی دارند و در عین حال بدبینی شدیدی را در این دو گروه نسبت به یکدیگر ایجاد کرده اند. مدیران فرهنگی در حداقل چهار دولت سیاست راضی سازی همگان را دنبال و به تبع آن سعی کردند بخش زیادی از هنرمندان غیرمتعهد شامل ناشران لغو مجوز شده، نویسندگان ممنوع القلم، سینماگران قهرکرده از انقلاب و امثالهم را راضی نماید، در حالی که این سیاست نتیجه ای جز وقیح تر شدن و طلبکاری مضاعف جریان منوالفکر غالب بر عرصه فرهنگ و هنر، نادیده گرفتن حقوق فرهنگی مردم مسلمان ایران و جلوگیری از رشد و پویایی هنرمندان متعهد نداشته است.



ادامه دارد...