شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹ - ۱۲:۴۳

رها شدگی شبکه نمایش خانگی در شرایط ولنگاری فرهنگی؛

ترویج «فتیشیسم» یا داستان آبکی و عشق های مثلثی به عنوان نسخه بفروش آقای کارگردان

سریال دل

سینماپرس: ثروت شخصیت‌ها اسبابی برای پرستش و خودارضایی فیلمساز نسبت به علاقه هایش شده است.

به گزارش سینماپرس، احتمالا تعجب کرده باشید اما همین ابتدا باید بگویم که «فتیشیسم» و «فتیش» اساسا محدود به آن مقوله ای که در حیطه «اختلالات جنسی» می‌گنجد نیست و معنای لغوی آن «طلسم و تعویذ» به مفهوم ِاعتقاد و باور به وجود نیروی فوق طبیعی در برخی اشیاء طبیعی و مصنوعی است که احتمالا نخستین بار در قرن ۱۸ میلادی به کار برده شده که بومیان سرزمین آفریقا برای برخی از اشیاء مانند درخت، چوب خشک و بعضا نیروی جادویی (!) ارزش بیش از حدی قائل بودند و آن ها را مقدس جلوه می دادند و از آن ها برای سعادت و خوشبختی شان طلب ِاتفاقات خوب می کردند و چنین پدیده ای از همان زمان تا به امروز در تمامی کشورها و فرهنگ ها به شکل گوناگون ادامه داشته و معانی و انواع گسترده تری نیز پیدا کرده و اما اینکه حالا این موضوع «چه» ارتباطی به سریال «دل» دارد و «چگونه» می توان چنین چیزی استنباط کرد را در ادامه بیشتر اشاره خواهم کرد.

«دل» مانند سایر آثار اخیر ِ «منوچهر هادی» در مدح و نمایش ِتوخالی و صرف ِ «لاکچری بازی» هایی می‌گذرد که مطلقا نه تنها شکل نمی‌گیرند، بلکه گاها به شدت اگزوتیک (بیگانه، عجیب و غریب) می شوند و این هم یکی دیگر از برکاتِ سری دوزیِ آقای کارگردان است که هیچگاه «روابط»، «شخصیت» ها و... را نمی سازد و صرفا با ایده یک خطی ِ «ناپدید شدنِ عروس در مراسم عروسی» و بدون «درام» تا به امروز مخاطب را سر کار گذاشته! البته ناگفته نماند که وسط ِجولان ِ انواع مرسدس بنز و فراری با صاحبانی «رولکس به دست» و پخشِ موسیقی پرحجم و سانتی مانتال، جناب ِ هادی ناپرهیزی نکرده و چند دقیقه ای هم «سریال» به مخاطب نشان می دهد اما این مطلقا به این معنا نیست که فیلمساز و نویسندگان تلاش مثبتی در راستای پیشبرد درام و قصه (اساسا قصه ای در کار نیست) کرده باشند.

ایده مرکزی «ناپدیدی عروس در شب عروسی» است که همه چیز (اعم از آدم ها، اتفاقات و...) حول محور این اتفاق دستخوش تغییرات اساسی و ضدیت می شوند که از قضا نکته بدی هم نیست و اتفاقا ایده جالبی دارد؛ ولی افتاد مشکل ها... مشکل دقیقا از همین جا آغاز می شود. اینکه سازندگان مدهوش همین یک خطی ِمعمول شده اند و اینجاست که بیش از پیش با آن جمله معروف پی می بریم: «ایده خوب و بد وجود ندارد، فیلمساز ِخوب و بد وجود دارد».

 تا به امروز که نزدیک به ۲۰ قسمت (۱۸ قسمت) از پخش عمومی این سریال گذشته، مای مخاطب حتی هیچ شناخت و پرداختی نسبت به روابط و حتی برخی از کاراکترهای اصلی و فرعی نداریم! اصلا «نکیسا» (کوروش تهامی) که ایفاگر نقش شاگرد «خسرو» (سعید راد) است وسطِ این اتفاقات چه می‌گوید؟ دغدغه این آدم چیست؟ اصلا «آدم» است!؟ یا صرفا یک «ابزار» است تا فیلمساز به وقت لازم و احتمالا در یک سوم پایانی اثر توسطِ آن به مخاطب شوکِ بیهوده ای وارد کند تا به خیالِ خام خویش «پایان غافلگیرکننده» ای خلق کند؟

چرا که از یک سو تمایلات و تعصباتی به «رستا» (ساره بیات) نشان می دهد (از همان قسمت ابتدایی و برخورد محکم با میز تمسخرکنندگان معطلیِ عروس در مراسم عروسی تا...) و از یک سو با شیطنت های مثلا ریز که ابدا سینمایی و تصویری نیست (!) گاها ذهن را به این سمت می برد که احتمالا فردی که رستا را گروگان و سپس به او تجاوز کرده از سوی او اجیر شده که علتِ این کار علاقه شدید او به رستا بوده در حالی که در قسمت های تازه تر که وی برای جلوگیری از ارتکاب قتلِ «مهران» (مهدی کوشکی) توسط خسرو چاقو خورده و در قسمت بعدی در همان سکانس مشمئزکننده و به شدت ضعیف (در اجرا و دکوپاژ) خطاب به رَستا می گوید: «لطفا آن عکسی که زمین افتاده را نبینید، چون شخصیه!»

و دوربین با تاکید بر روی عکس در نمای نزدیک –که احتمالا عکس رستا باشد- (هرچند که همین اطلاعات نصفه و نیمه را هم تا نیمه سریال نمی فهمیم چون زبانِ تصویری فیلم و دوربین فیلمساز اخته است) این گمان تقویت می شود اما باز هم بر می گردیم به یکی از همان پرسش های بنیادین ِنقد و اساسا شخصیت پردازی و فیلمنامه نویسی: «که چه!؟»

وقتی شخصیت که چه عرض کنم! حتی یک نیمچه تیپِ درست هم نداریم و طبعا فضاسازی ای در این ایده کلیشه ای صورت نگرفته و وقتی فضاسازی نباشد، درام و قصه وجود نداشته باشد و شخصیت پردازی شکل نگیرد، هیچگونه ارتباطی بین سریال و مخاطب ایجاد نمی شود و نتیجه آن تبدیل اثر به «کمدی ناخواسته» در لحظات احساسی است؛ ضمن اینکه سازندگان تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا این خلاء بزرگ را با «موسیقی پُرحجم» و ترانه های سوزناکی از جنس «تو رفتی و من بدبختِ عالم شدم»! از مخاطب «گدایی حس» کنند و در لایه بعدی و اصلی اثر، فیلمساز و دوربینش بارها و بارها به تقدیس «ثروت» و «لاکچری بازی» بپردازند (که این همان مصداقِ فتیش لاکچری است) که این مسئله نخستین نکته ای است که در سریال دیده می شود و حقیقتا پتانسیل «ذوق زنندگی» اش را در همان پلان های اولیه به بالاترین شکل ممکن به رُخ می کشد! تمام شخصیت‌ ها سوپرلاکچری هستند. در خانه‌ هایی شبیه به کاخ زندگی می‌کنند و ماشین‌های گران قیمتی سوار می‌شوند (بی آنکه پیش داستانی برایشان وجود داشته باشد) و تنها دو خدمتکار یکی از همین خانه‌ها و یک نفر دیگر یعنی «مهران» است که چنین وضعیتی ندارد.

 مشکل نگارنده با «ثروتمند» بودن کاراکترهای درونِ یک فیلم نیست. چرا که در «هم گناه» دیگر سریالی که این روزها منتشر می شود هم شخصیت های اصلی اش وضع مالی بسیار خوبی دارند و به قول معروف «توپ تکانشان نمی دهد» اما این ثروت اسبابی برای پرستش و خودارضایی فیلمساز نسبت به علاقه هایش و در نتیجه «تقدس گرایی» آن نشده و حرف این است که هرآنچه که می بینیم –چه ثروت، چه فقر- باید «پرداخت» داشته باشد و این پرداخت از پسِ «شخصیت پردازی»، «درام»، «قصه» و در نتیجه یک اجرای تمیز که بر عهده «کارگردان» است بر می آید؛ چیزی که منوچهر هادی در این سریال اثبات کرده بلد نیست...

*مشرق